شاعر نیستم!!!
این هم چند سطوری بی وزن و قافیه که ۲ سال قبل در جواب دوستی که مرا شاعر خطاب می کرد، نوشته شد. و بازهم این بار به خاطر دوستم آقای م.ف اینجا ثبت کردم
دوستم! من شاعر نیستم
شعر خوانم
آنگاه که شب میشود
روحم هوای آن دیار می کند
آن دیاری که زادگاه من است
آن که چشمانم را به مهر ورزیدن باز کرد
سپس در قلبم جرقهء زد!
این جرقه تاهنوز هم درخشش دارد!
همین است
که من هر شام وپگاهی غزل می گویم
غرل آن سخره های زیبایش
قله های بابایش (کوه بابا)
رود آمویش!!!!
از مهر بلبلان چمنش
هر لحظه آه آه می کشم
مهاجر، آواره، بی خانه و بی چمن شدند
دردم، رنگ زردم
نشانی از عشق من است
عشق وطنم، خیل کبوترانش
آسمان پر ستاره اش
غزالان تندروش
اهل کوهسارانم
کوهساران قبله ی خورشید
آشیان آهوبرگان، کبک و عقاب
سر چشمه ی رود ها
بلی! کوهساران راز دار و سینه ی تاریخ من
تاریخی پر از درد و رنجم
که از هر صفحه صفحه اش
بوی و مشام خون، استبداد، ظلم و ستم
ولی در لابلایش تمنای سر فروشی
چون خالق و بلخی
تا زنده نگهدارد، تاریخ مرده را
این شرح حال بی حالم
نشان شاعری نیست
حکایت درد است، شعر خواندن
به درود