قصهء من
درد، اضطراب، پریشانی و بغض گلویم را سخت می فشارد. در عصری که گفتگو های تمدن ها مطرح است و فرهنگ انسانی و ضد خشونت ورد زبان شده، بازهم می بینیم که چه جفا و ظلم و ستم را بر ما روا می دارند آنهم از طرف مدعیان برابری، برادری، مساوات، کرامت انسانی و همدلی. سطوری چندی را که می خوانید قصۀ درد من در ایام خروج مهاجرین افغانستانی از ایران است.
دیّری برای دل ها
کاش...
کاش در این دیرینه دیّر
دیّری برای دل ها بود
از غوغای صاعقه ها
از لرزش زلزله ها
از لاوای آتشفشانها
و از سوز وگداز نفس ها
عقاب عاشق دل ها
الهامی از آنسوی دیّر می آورد
کاش...
درد دل کودک مهاجر
جمله اهل طریقت را
در پی طریقتی می انداخت
تا از دنیای بس کودکانه
و گناه بی گناهی:
چشم گشودن در آغوش بیگانه
کلید داران بهشت باخبر می شد.
و یا کاش....
کاخ ظلم با همه انسانهایش
با همه قدرت و بازیچه و بازیهایش
در دل یک زلزله نابود شود
نابود شود.........
ب.ر همتا "ادیلید"
مورخ ۲۵ می ۲۰۰۷